خرید بک لینک
بابا لنگ دراز عزیزم سلام.مانده بودم از چه بنویسم ونامه ام را برایت از کدام درد شروع کنم و با کدام درد تمام.هرچقدر سعی کردم قوی تر از خود واقعی ام باشم هرگز نشد.بعضی خاطرات که برایت نوشته بودم یادت هست؟مثل بمب ساعتی عمل میکنند و وقتی آفتاب پشت کوه لنگر می اندازد که بخوابد ناگهان سر و کله شان پیدا میشود و مثل موریانه تمام انگیزه های قوی بودنم را از درون میخورند و یازده شب ها به بعد جز مشتی کاه به جا مانده از خودم روی تخت چیز دیگری پیدا نمیکنم.بابا لنگ دراز عزیزم میدانم این نامه هم مثل تمام نامه های دیگر هرگز به دستت نمی رسد و نهایتا موشکی کاغذی میشود که از پنجره ی اتاقم به ناکجا آباد پرتاب..اما جان من سعی کن امشب لب پنجره ام بنشینی و موشک کاغذی ام را زودتر از باد قاپ بزنی و برای یک بار هم که شده دلت برایم بسوزد.برای منی که از تمام آدمهای دنیایم نومید شده ام و مدام به این فکر میکنم شاید یک روز خوب بیاید دستم را بگیری و ببری همانجا که خودت با سایه ات زندگی میکنی..همان جایی که خودت هستی و ستاره های نقره ای رنگ آویزان به سقف اتاقت" و ماهی که برایت هرشب چشمک میزند و گاه میخندد.همان جایی که پاییز ندارد آذر ندارد و هیچگاه آستین پیرهنت اشک پاک نمیکند و هیچ یکشنبه ای توی تقویمش پیدا نمیشود..حرف خاص دیگری نمانده فقط نامه ام را که خواندی بگو چرا من حتی سایه هم ندارم؟؟پ ن:همیشه یک جور بنویس که جملاتت بوی رفتن بدهد تا اگر غافلگیر شدی و عمرت سر آمد تو را با آخرین نوشته ات به خاطر بسپارند..تو را به خاطر بسپارند..تو را به خاطر بسپارند...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 15:36

راستش حتی به خوابم هم که بیایی دیگر مثل چند سال قبل نیست که از صبح بیدار شدن آن شب ' تا غروب دلم کوک باشد و هر اتفاق بدی هم که برایم بیوفتد ککم نگزد و فقط کارم این باشد تا تمام لحظه هایی که تو را در رویای دیشبم دیدم مرور کنم و از بوی دامن کوتاهت که سرم را توی دشت گل هایش ولو کرده بودم سر خوش باشم ..راستش حتی به خوابم هم که بیایی دیگر مثل چند سال قبل نیست که صدای جیلینگ جیلینگ النگوهایت توی پرده ی گوشم را با چشم بسته هزار بار پلی کنم و چرت عاشقانه بزنم و برای موهای بلندت که لای انگشتانم پیچ و تاب میدادم غش و ضعف...منه امروز یک آدم تسلیم شده و بی آزاری هستم که نهایت واکنشم به خواب خیالی تو این است که وقتی بیدار شدم چهار پنج دقیقه ایی به سقف اتاق خیره شوم تا هر تصویری از تو یادم مانده فراموش کنم و زندگی ام را با پرچمهای سفید ادامه دهم که زخم بیشتری نخورم و نقاب بی معنی خوشحالی ام ترک بر ندارد و دروغ لبخندهایم بر ملا...این منه امروز آن منه سالها قبل را خیلی وقت پیش با دستان خودش خفه کرده " قبرش را کنده و بدون تاریخ فوت دفن...این منه امروز که فوبیای آلزایمر داشت و اکنون برایش شده آرزو..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 15:36

یک نفر هم نیامد پادرمیانی کند توی صورتم سیلی بزند تا از این همه انتظار برای آمدن کسی که نیست بیدارم کند..مدام با خودم حرف میزنم.. حرفهایی که شده یک مشت جملات ناقص و سه نقطه هایی که جلویشان صف کشیدند و نمیدانم چطور باید تمامشان کنم تا زره ایی امید را در ژرفای دلم بتاباند..خودم را آنقدر می تکاندم تا غبار نومیدی از رختهایم کوچ کند تا وقتی جلوی آیینه می ایستم آدم دیگری در آن پیدا کنم که هیچگاه ندیده ام' اما جز مشتی خاک چیز دیگری برای تماشا نداشتم...همیشه جا مانده ام از کسی که باید باشم و نیست و هنر گریستن کولی وار هم ندارم تا تمام عفونت های اشکهای خنثی شده ایی که در خود دفن کرده بودم را بالا بیاورم و از این زنده به گوری رها..آنقدر با خودم حرف زده ام تا قانع شوم سرنوشتی که دچارش شده ام دست خودم نبوده و همین که بدتر از این نشده خوب است ولی بلافاصله عادت بد باور نکردن دروغ سراغم می آید و حباب حرفهای خودم به خودم را با انگشت می ترکاند و روح و تنم را چهار میخ میچسباند به همان نقطه ی صفری که در آن وا مانده ام...به همین آخر خط..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 13:49

صفحه بندی